گر پیر مغان مرشد من شد چه تفاوت
در هیچ سری نیست که سری ز خدا نیست
در صومعه ی زاهد و در خلوت صوفی
جز گوشه ابروی تو محراب دعا نیست
عطار نیشابوری ( منطق الطیر)

نوشته شده توسط دانيال در چهارشنبه 7 فروردین1387
|
من گنگ خواب دیده و عالم همه کر
من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش
تنها بین شعر در زندگی شمس تبریزی

نوشته شده توسط دانيال در چهارشنبه 7 فروردین1387
|
چنان با نیک و بد سر کن که بعد ار مردنت عرفی
مسلمانت به زمزم شوید و هندو بسوزاند

نوشته شده توسط دانيال در چهارشنبه 7 فروردین1387
|
کاروان رفت و تو خواب و بیابان در پیش
کی روی؟ ره ز که پرسی؟ چه کنی؟ چون باشی؟

نوشته شده توسط دانيال در جمعه 24 اسفند1386
|
گفت پیغمبرا که حق فرموده است
من نگنجم هیچ در بالا و پست
در دل مومن بگنجم ای عجب
گر مرا جویی در آن دلها طلب

نوشته شده توسط دانيال در پنجشنبه 25 بهمن1386
|
دست آن شیخ ببوسید که تکفیرم کرد
محتسب را بنوازید که زنجیرم کرد
دل درویش به دستار که از سر الست
پرده برداشته آگاه ز تقدیرم کرد

نوشته شده توسط دانيال در دوشنبه 22 بهمن1386
|
بازیچه دست یار بودن عشق است
در پنجه غم شکار بودن عشق است
در محکمه ای که یار باشد قاضی
محکوم طناب دار بودن عشق است

نوشته شده توسط دانيال در سه شنبه 25 دی1386
|
گویند که نیست قادر حیّ متعال
بی خلقت مثل خویش بر وجه کمال
نزدیک شد آنکه امکان گیرد
در ذات علی صورت این امر محال
میرعماد

نوشته شده توسط دانيال در پنجشنبه 20 دی1386
|
از آب خرابات، خرابیم خراب
زین آتش جانسوز، کبابیم کباب
در فاصله ی دو نشئه ی باده ی عشق
از عقل فضول در عذابیم عذاب
هوشنگ حکمتی

نوشته شده توسط دانيال در دوشنبه 17 دی1386
|
در کعبه خطاکار خطابم کردند
از بتکده رندانه جوابم کردند
آباد شود کوی خرابات مغان
کانجا به یکی جرعه خرابم کردند
فرخی

نوشته شده توسط دانيال در دوشنبه 17 دی1386
|
گر ز حال دل خبر داری بگو
ور نشانی مختصر داری بگو
مرگ را دانم ولی تا کوی دوست
راه اگر نزدیکتر داری بگو

نوشته شده توسط دانيال در یکشنبه 2 دی1386
|
ویرانه نه آن است که جمشید بنا کرد
ویرانه نه آن است که فرهاد فرو ریخت
ویرانه دل ماست که با هر نظر دوست
یک بار بنا گشت و دوصد بار فرو ریخت

نوشته شده توسط دانيال در چهارشنبه 30 آبان1386
|
رسم پروانگی نیست
دل از شمع بریدن
در این دایره ی نور
گناه است ندیدن

نوشته شده توسط دانيال در جمعه 18 آبان1386
|
گر چه شب تاريك است
دل قوي دار ، سحر نزديك است

نوشته شده توسط دانيال در یکشنبه 29 مهر1386
|
آنکس که تو را شناخت جان، را چه کند
فرزند و عیال و خانمان را چه کند
دیوانه کنی هر دو جهانش بخشی
دیوانه تو هر دو جهان را چه کند

نوشته شده توسط دانيال در چهارشنبه 18 مهر1386
|
مردم هلال عید بدیدند و پیش ما
عیدست آن دو ابروی همچون هلال دوست

نوشته شده توسط دانيال در پنجشنبه 12 مهر1386
|
بذل مال و جاه و ترک نام و ننگ
در طریق عشق اول منزلست
گر بمیرد طالبی در بند دوست
سهل باشد زندگانی مشکل است

نوشته شده توسط دانيال در پنجشنبه 12 مهر1386
|
ز حد بگذشت مشتاقی و صبر اندر غمت یارا
به وصل خود دوایی کن دل دیوانه ما را
چنان مشتاقم ای دلبر به دیدارت که گر روزی
برآید از دلم آهی بسوزد هفت دریا را
سعدی

نوشته شده توسط دانيال در پنجشنبه 12 مهر1386
|
می نالم و دل از این نوا می رقصد
می سوزم و دودم چو صبا می رقصد
هر قطره که پا نهد به خاکستر من
مانند سپند بر هوا می رقصد
شفائی اصفهانی

نوشته شده توسط دانيال در چهارشنبه 11 مهر1386
|
بگو او خداییست یکتا و بس
که هرگز ندارد نیازی به کس
نه زاده نه زاییده شد آن اله
ندارد شریکی خدا هیچگاه

نوشته شده توسط دانيال در چهارشنبه 11 مهر1386
|
یا رب چه چشمه ایست محبت که من از آن یک قطره آب خوردم و دریا گریستم!
واقف هندی

نوشته شده توسط دانيال در سه شنبه 10 مهر1386
|
عاقلان نقطه ی پرگار وجودند
عشق داند که در این دایره سرگردانند

نوشته شده توسط دانيال در سه شنبه 10 مهر1386
|
گر مهر علی به سینه داری خوش باش
ویرانه صفت دفینه داری خوش باش
روزی که شوند غرق یم ناخلفان
تو نوح صفت سفینه داری خوش باش
صغیر اصفهانی

نوشته شده توسط دانيال در سه شنبه 10 مهر1386
|
تو را سریست که با ما فرو نمی آید
مرا دلیست که صبوری از آن بر نمی آید
کدام دیده به روی تو باز شد همه عمر
که آب دیده به رویش فرو نمی آید

نوشته شده توسط دانيال در پنجشنبه 5 مهر1386
|
منم که گوشه ی میخانه خانقاه من است
دعای پیر مغان ورد صبحگاه من است

نوشته شده توسط دانيال در سه شنبه 3 مهر1386
|
گویند مرا که بت پرستم هستم
گویند مرا فاسق و مستم هستم
مانند تو ای شیخ نیم عام فریب
در ظاهر و باطن آنچه هستم هستم
خیام

نوشته شده توسط دانيال در سه شنبه 27 شهریور1386
|
گاه زاهد تسبیح به دستم خوانند
گاه رند و خراباتی و مستم خوانند
ای وای به روزگار مستوری من
گر زان که مرا چنان که هستم خوانند

نوشته شده توسط دانيال در دوشنبه 19 شهریور1386
|
این قافله ی عمر عجب می گذرد
دریاب دامی که طرب می گذرد
ساقی غم فردای حریفان چه خوری؟
پیش آر پیاله را که شب می گذرد
حکیم خیام

نوشته شده توسط دانيال در دوشنبه 19 شهریور1386
|
عشق آمد و شد جانم اندر رگ و پوست
تا کرد مرا تهی و پر کرد ز دوست
اجزای وجودم همگی دوست گرفت
نامی ز من باقی و باقی همه اوست
ابوسعید ابوالخیر

نوشته شده توسط دانيال در دوشنبه 19 شهریور1386
|
غرض نقشی است کز ما بازماند
که گیتی را نمیبینم بقایی
مگر صاحبدلی روزی به رحمت
کند در حق درویشان دعایی

نوشته شده توسط دانيال در دوشنبه 19 شهریور1386
|